از اول تا به آخر، زندگی رنجِ مکرّر بود
چه فهمِ دیر و دوری! مرگ، پایانِ کبوتر بود
گِره نگشود حتّی اختراعِ خنده از دل ها
که غم از شادمانی هایِ خُردِ ما فراتر بود
همیشه گُم شدی در خنده های فوجِ تن هایان
ولی پلکِ تماشایت، همیشه خسته و تَر بود
ببین یوسف! برادرهات بسیارند...، امّا نه!
فقط گرگی که شد مبهوتِ بُهتان ها، برادر بود
نه لوقا بودی و مرقُس، نه متّا و نه یوحنّا
ولی جانت، چهار انجیلِ رنجِ شامِ آخر بود
شبیه چاهساری در تَف ِتردید خشکیدی
همان چاهی که تنهایی نواز و گریه پروَر بود
برای کسبِ روزی، روزهایِ زندگی گُم شد
و تاریخِ تولّدهایِ ما را، مرگ از بَر بود
«عبدالحمید ضیائی»
موضع من در مورد تراژدی در پست های اخیر مشخص است. تعارضی با شادی ندارد!
برچسب:
نویسنده: یگانه اسدی