
درهای فردوس وا بود امروز از بیدماغی گفتیم فردا گوهر گرهبست از بینیازی دستیکه شستیم از آب دریا کثرت نشد محو از ساز وحدت همچون خیالات از شخص تنها ... به هیچ صورت زدورگردون نصیب ما نیست سربلندی ز بعد مردن مگر نسیمی غبار ما را برد به بالا رمیدی از دیده بیتأمل، گذشتی آخر به صد تغافل اگ...
ادامه مطلب
بودا: «سکوت» طلاست؛ و بهترین سخن، نقره ی از سکه افتاده ای بیش نیست! گاهی گریز و گزیری از سخن گفتن نیست، گاهی سخن گفتن وظیفه ی اخلاقی است، گاهی... ولی تفاوتی نمی کند. حتی وقتی بهترین سخن ممکن را، آنجا که خیری در سکوت نیست، بگویی باز هم طلا را با نقره ای از سکه افتاده معاوضه می کنی. ان الانسان لفی خسر. این است که «گفتن جان کندن است و شنیدن جان پروردن»...
ادامه مطلب
فصل عوض می شود جای آلو را خرمالو می گیرد جای دلتنگی را دلتنگی «علیرضا روشن» ......................................... با لولهی تفنگ چای را هم میزند با لولهی تفنگ جدول را حل میکند با لولهی تفنگ فکرهایش را میخاراند گاهی هم روبه روی خودش مینشیند و ترکشهای خاطره را از مغزش بیرون میکشد باید قبول کنیم که هرگز هیچ سربازی زنده از جنگ برنگشته است «گروس عبدالملکیان» - و عاشق از عشق، بی«گذشته»!...
ادامه مطلب